بعد از اونکه مطلب قبلی رو نوشتم بعضی از دوستان زنگ زدن وکلی حال و احوال منو برسیدن و دل داریم دادن! این از مزایای تکنولوژی دیگه!
ولی باید همینجا خدمت همه عرض کنم که من از دور از خونه بودن اصلاً ناراحت نیستم فقط گاهی دلم تنگ میشه که اون هم بعد از چند روز خودبخود خوب میشه. ولی در عوض کلی چیزها هست که آدم وقتی مستقل زندگی میکنه به دست میاره که به همه این دلتنگی ها میارزه!
اولین موردش امکان اشتباه کردنه! شاید همه بگن که این چه جور مزیتی؟ ولی باور کنید این یه امکان خیلی بزرگه. توی فرهنگ ایرانی به دلایل مختلف که من به درست و غلط بودنش کار ندارم روال بر اینه که همیشه والدین مواظبن که بچه هاشون اشتباه نکنن و جزء افتخارات هر خانواده ایرانی (البته از روی دلسوزی) اینه که بچه شون کمترین اشتباه رو تو زندگیش داشته. به عنوان مثال همه ما این جمله رو کم یا زیاد از والدینمون شنیدیم که " شما بچه ها بزرگ هم که بشین هنوز بچه این" ! حالا این بچه میتونه 30-40 سال سن داشته باشه! این نظارت دقیق توی مراحلی از زندگی که آدم باید یه تغییر نسبتاً اساسی بکنه مثل رفتن به دانشگاه ، سربازی یا یه تصمیم مهم بگیره مثل ازدواج ، تعیین محل زندگی و... بیشتر میشه و خیلی از اختلافات خانوادگی هم از همینجا ها شکل میگیره.
حالا ممکنه این سؤال مطرح بشه که خوب مگه چیه؟ اوایلش چیزی نیست ولی بعد از یه مدتی اعتماد به نفس آدم در برخورد با مشکلات از دست میره وبیش از حد به خانواده متکی میشه و این حالت وقتی تشدید میشه که آدم وارد جامعه میشه و آدمهایی درسن و سال خودشو میبینه که خیلی متکی به خودشونن . این باعث میشه که برای حل هر مشکلی به خانواده مراجعه کنید و این به اصطلاح باب دل فرهنگ ایرانیه و اسمش رو هم میذارن " کانون گرم خانوادگی " و هر کی که از این روال تبعیت نکنه میشه آدم بی عاطفه و سرد و بی احساس و... ( البته بگذریم که در سالهای اخیر اوضاع خیلی بهتر شده ) در حالیکه این عدم اتکاء به نفسه و هیچ ربطی هم به کانون و... نداره.
البته این رو هم بگم که اصلاً آسون نیست که آدم رو بای خودش وایسه مخصوصاً اوایلش بوست آدم کنده میشه ولی بالاخره باید از یه جا شروع کرد. من خودم چون از زمان دانشجویی از خونه زدم بیرون ( البته فراری نبودم ها فکر بد نکنین!) نسبتاً مستقل هستم و تمام دوستام که این شرایط رو داشتن هم مثل من هستن . یعنی تونستیم اشتباه کنیم و تاوانشو بدیم و از این اشتباهات چیز یاد بگیریم ! و مهمترین نکته اش اینه که اگه به خاطر اشتباهی ضرر کردیم اشتباه خودمون بوده و نه اشتباه بقیه . چون اگه با تصمیم اشتباه بقیه یه ضرری بکنین تا مدتهای مدیدی خودتون سرزنش میکنین اینو بر اساس تجربه میگم.
البته اینو هم بگم که این استقلال و عدم استقلال فقط به همین عامل بستگی نداره و عوامل زیادی توش دخیلن ولی نقش زندگی مستقلو نمیشه توش انکار کرد. من یه آقایی رو میشناختم که دانشجو بود و توی یه شهر دیگه و مادرش هر دو روز براش غذا درست میکرد و با اتوبوسهایی که عازم اون شهر بودن برای جناب مستطاب میفرستاد و ایشون هم لطف میکردن و لباسهای کثیفشون رو با همون اتوبوس میفرستادن برای مادر گرامیشون تا بشوره!!!!!!!!!! اگرچه شبیه یه جوکه ولی واقعیت داره و اونوقت توی جامعه ما به این مادر میگن مادر نمونه ! که نمیذاره به بچه شون سخت بگذره!!
بگذریم که حرف وحدیث زیاده . تازه این یکی از مزایای زندگی مستقله بقیه اش رو هم اگه کسی خواست بعداً می نویسم
مرداد ۰۸، ۱۳۸۲
آرزوهای بزرگ
من یک شمالی هستم که در جنوب زندگی می کنم!
دلم برای صدای باران تنگ شده است. منی که یه روز چشم نداشتم باران رو ببینم و همیشه به باران به دید برهم زننده قیافه نگاه می کردم الان حسرت یه قطره باران به دلم مونده! دلم میخواد یه باران سیل آسا بیاد و من برم زیر باران وایسم و حسابی خیس بشم!
دلم برای یه سرمای حسابی تنگ شده! دلم میخواد توی یه شبه زمستون یه لحاف سنگین بکشم رو خودم تا خرخره و از سرما تا صبح بلرزم! تو همون شب اگه بخاری هم خاموش بشه به قول شادمهر ملالی نیست بهتر! راستی دلم برای بخاری هم تنگ شده!
دلم برای خوردن به بیتزای ( ببخشید هر چی گشتم P این صفحه کلید رو بیدا نکردم؟) خوب تنگ شده ! دلم میخواد برم یکی از اون بیتزا فروشی های عادی یکی از شهرها و توی یه محیط آرام با یه سری آدم از جنس خودم ( نه بابا اشتباه گرفتید من همجنس باز نیستم منظوراز جنس خودم زن و مرد نیست منظورم مثل خودم است) با لذت تمام غذا بخورم!
دلم لک زده برای رفتن توی یک کافی شاب با کلاس و یه بستنی دبش خوردن!
آخ دلم برای درخت ( البته غیر از نخل) حسابی لک زده! دوست دارم برم وسط یه جنگل و بیفتم توی چمن و حسابی غلت بزنم! اشکال نداره بذار سر و صورتم هم گلی و کثیف بشه!
فقط دلم برای یه چیز تنگ نشده و اون دریاست چون اینجایی که من هستم ده برابر جایی که بودم دریا داره!
عجب آرزوهایی دارم من
این یکی رو یادم رفت بگم دلم لک زده برای اینکه هر روز بتونم با خیال راحت به اینترنت وصل بشم؟!
من یک شمالی هستم که در جنوب زندگی می کنم!
دلم برای صدای باران تنگ شده است. منی که یه روز چشم نداشتم باران رو ببینم و همیشه به باران به دید برهم زننده قیافه نگاه می کردم الان حسرت یه قطره باران به دلم مونده! دلم میخواد یه باران سیل آسا بیاد و من برم زیر باران وایسم و حسابی خیس بشم!
دلم برای یه سرمای حسابی تنگ شده! دلم میخواد توی یه شبه زمستون یه لحاف سنگین بکشم رو خودم تا خرخره و از سرما تا صبح بلرزم! تو همون شب اگه بخاری هم خاموش بشه به قول شادمهر ملالی نیست بهتر! راستی دلم برای بخاری هم تنگ شده!
دلم برای خوردن به بیتزای ( ببخشید هر چی گشتم P این صفحه کلید رو بیدا نکردم؟) خوب تنگ شده ! دلم میخواد برم یکی از اون بیتزا فروشی های عادی یکی از شهرها و توی یه محیط آرام با یه سری آدم از جنس خودم ( نه بابا اشتباه گرفتید من همجنس باز نیستم منظوراز جنس خودم زن و مرد نیست منظورم مثل خودم است) با لذت تمام غذا بخورم!
دلم لک زده برای رفتن توی یک کافی شاب با کلاس و یه بستنی دبش خوردن!
آخ دلم برای درخت ( البته غیر از نخل) حسابی لک زده! دوست دارم برم وسط یه جنگل و بیفتم توی چمن و حسابی غلت بزنم! اشکال نداره بذار سر و صورتم هم گلی و کثیف بشه!
فقط دلم برای یه چیز تنگ نشده و اون دریاست چون اینجایی که من هستم ده برابر جایی که بودم دریا داره!
عجب آرزوهایی دارم من
این یکی رو یادم رفت بگم دلم لک زده برای اینکه هر روز بتونم با خیال راحت به اینترنت وصل بشم؟!
اشتراک در:
پستها (Atom)