آبان ۲۰، ۱۳۸۲

‎‎‏نمی دونم مطلب " پنی سیلین "چقدر به دلتون نشسته باشه؟ البته ممکنه پزشکان این قضیه رو بیشتر درک کنن چون یه مشکلی که همیشه باهاش دست به گریبانن! ممکنه که فکر کنین که دادن یه پنی سیلین مشکل خاصی نداره ولی مشکل تجویز یه دارو نیست این طرز تفکر مردم ایرانه که مشکل داره!
به کسی برنخوره همه ما به درجاتی همین طوری هستیم و ربطی نداره که مدرک ما چی باشه یا در چه سطح اجتماعی باشیم مثلاً همین شخصیت خیالی همین داستان قبلی میتونه یه مهندس، معلم یا حتی یکی از همکارای بیمارستانی خودمون باشه (مثلاً یه لیسانس علوم آزمایشگاهی باشه فکر نکنین غلو می کنم من یه پرستار رو می شناسم که می گفت قرصهای ضدبارداری سرطان زا هستند!) یعنی من گاهی با خودم فکر می کنم که این درسی رو که ماها توی دانشگاه می خونیم به جز اضافه کردن یه سری محفوظات چه چیزی به ما اضافه می کنه؟ آیا قدرت تحلیل ما رو هم بالا می بره؟ آیا به ما این احساس رو میده که به یک نفر و تخصصش اعتماد کنیم؟
گاهی اوقات یه چیزای بدیهی رو هم زیر سوال می بریم که نمی دونم چی بگم ! آیا تا به حال به این فکر کردیم این چیزی رو که مای غیر متخصص فهمیدیم اون دکتر یا مهندس که چند سال درسشو خونده نمی فهمه؟ چقدر برای شعور و فکر بقیه ارزش قائلیم؟
نمیدونم چقدر با این موضوع برخورد داشتین که در حیطه تخصصی شما یه نفر شخص کاملاً عوام( از لحاظ اون تخصص خاص) اظهارنظرهای کاملاً تخصصی میکنه و اعصاب آدم رو به هم میریزه؟ در همین داستان اگه دقت کنین همین آقا افشین و خیلی از بیماران در واقع خودشان تشخیص بیماری را داده اند و فقط دنبال کسی می گردند که آنها رو تأیید کنه و هر کی هم که اونا را تأیید نکنه هیچی نمی فهمه!! من نمی دونم این با کدوم منطقی سازگاره؟ اصلاً این عقل کل بودن ایرانی ها واقعاً حیرت آوره! واین فقط به امور پزشکی منحصر نیست در همه امور این طوره
توی خونه نشستین یه دفعه تلویزیون اعلام می کنه که دولت آمریکا تصمیم گرفته با فلان دولت رابطه اش رو قطع کنه. خدا نکنه که چند نفر دور هم جمع باشن نظرات عالمانه یکی پس از دیگری شروع میشه: آقا بوش اشتباه کرد که رابطه اش رو قطع کرد و یکی دیگه نظر میده که نه درست بوده و بحث در می گیره .
آخه یکی نیست بگه پدر من بوش خودش عمری توی سیاست بوده که هیچ 50 نفر مشاور توی هر کارش داره ما با دو زار سواد در مورد کارای اون هم نظر می دیم!!!!
همین تعمیم بدین به اقتصاد، ورزش و .... امیدوارم یه روزی برسه که هر کسی با یه پشتوانه علمی حرف بزنه نه همین طور از روی شکمش( البته اون روز فکر می کنم توی ایران دیگه کسی حرفی برای گفتن نداشته باشه) و هر کسی به شعور و تخصص بقیه احترام بذاره.

آبان ۰۶، ۱۳۸۲

پنی سیلین
با صدای بچه ها از خواب بیدار شد. یه دفعه توی گلوش احساس بدی کرد. انگشت شست و اشاره اش رو دو طرف حنجره اش گذاشت و کمی فشار داد. توی دلش با خودش گفت: گلوم چرک کرده! مثل اینکه یه پنی سیلین رو افتادم. رفتش جلوی آینه و دهانش رو تا جایی که می تونست باز کرد.
آآآآآآ ولی هر چی نگاه کرد چیزی ندید. ولی باز هم با خودش گفت: حتماً گلوم چرک کرده ! گلودرد علت دیگه ای که نداره! بهتره پیش دکتر هم برم.
یه راست رفت طرف کمد لباسهاش. لباسهاش رو پوشید بعد به ساناز گفت: بیرون چیزی نمی خوای؟ من دارم میرم بیرون! ساناز گفت: چی شده ؟
- هیچی گلوم چرک کرده دارم میرم دکتر!
- برگشتنی یه شربت آلرژی هم برای این بچه بگیر! دوباره علائم آلرژیش عود کرده.
- باشه.
در مطب رو باز کرد. دو سه نفری نشسته بودند خیلی خوشحال شد. نفس راحتی کشید و به طرف خانم منشی رفت.
- آقای دکتر وقت دارند؟
- بله
- یه نوبت لطف کنید!
- چشم
رفت و روی یکی از صندلیها نشست. با خودش گفت: کار یعنی این نه دردسری نه استرسی با یه سری آدمی سرو کار داری که همیشه بهت احترام میذارن پولش که دیگه ماشاالله! یه منشی خوشگل هم که داری! من هم اگه درست حسابی درس خونده بودم الآن واسه خودم دکتر بودم و مجبور نبودم هر روز با هزار جور آدم سرو کله بزنم.
یه دفعه صدای خانم منشی اونو به خودش اورد
- آقا نوبت شماست!
در مطب رو باز کرد. پشت میز یه دکتر خیلی جوون نشسته بود. صداش رو صاف کرد و گفت:
- سلام آقای دکتر!
دکتر از جاش نیم خیز شد و گفت:
- سلام جانم!
- تمنا می کنم بفرمایید.
- مشکلتون چیه جانم؟
- به گمونم گلوم چرک کرده؟
- یعنی گلودرد دارین؟
- بله
- از کی؟
- از امروز بعد از ظهر
- تب هم دارین؟
- نه
- سرفه چطور؟
- نه
و دکتر همین طور سؤوال میکرد. اصلاً متوجه نمی شد که این دکتر برای چی این همه سؤوال می کنه! آخه تشخیص بیماری اون که از روز هم روشن تر بود! حتی نیازی به پزشک بودن هم نداشت. یه دفعه متوجه دکتر شد که انگار داشت با اون حرف میزد:
- گلوی شما چرک نکرده! دردش به خاطر التهاب مختصری که داره! نیازی به آنتی بیوتیک هم نداره! اگه تب و سرفه ندارین که نیازی به داروی خاصی هم نداره! فقط بهتون توصیه می کنم مایعات گرم مصرف کنین و.....
یعنی چه مگه میشه؟ اینو که یه بچه هم تشخیص میده که گلوم چرک کرده؟ گذشته از اون من صد بار این طوری شدم و تا پنی سیلین نزنم خوب نمیشم!
- خوب مشکل دیگه ای ندارین؟
- آقای دکتر شما مطمئنین که گلوی من چرک نکرده؟ آخه من هر بار که این طوری میشم تا یه پنی سیلین نزنم خوب نمیشم! اگه میشه یه پنی سیلین برای من بنویسین!
- نه جانم گفتم که پنی سیلین لازم نداره! شما که هر بار پنی سیلین زدین یه بار هم پنی سیلین نزنین ببینین بدون اون خوب میشه یا نه!
جر و بحث بیشتر رو با دکتر صلاح ندونست. نسخه اش رو گرفت و از مطب دکتر بیرون اومد. در مطب رو که بست گفت نه این دکتره تشخیص نداد. راست میگن که کیفیت آموزش پزشکی اومده پایین! اینا کجا دکترای قدیمی کجا. خوب اشکال نداره دکتر که قحط نیست میرم پیش یکی دیگه که تشخیصش خوب باشه اصل پزشکی تشخیصشه!
در مطب دومو که بست خیلی عصبانی بود. آخه دکتر دوم هم عین حرفهای دکتر اولی رو بهش زده بود. ولی فکر می کرد که خواب نمیشه که من همین طور زجر بکشم بالآخره یکی باید به دادم برسه! همین جور که توی خیابونا قدم میزد و فکر می کرد که چکارکنه یه دفعه دید که جلوی در یه مطب دیگه وایستاده. این قدر توی مطب شلوغ بود که یک سری از مریضها بیرون وایستاده بودند.
- حتماً این دکتره تشخیصش خوبه که این همه مطبش شلوغه! یه سری هم پهلوی این میرم!
بعد از دوساعت توی نوبت نشستن بالآخره در مطب رو باز کرد و رفت داخل مطب. دکتره یه چند سالی از دکترهای قبلی جا اتفاده تر بود ولی ظاهرش خیلی بداخلاق بود
- سلام
دکتر با تکان دادن سر جواب سلامش رو داد وبا یه تکان سر به پایین بهش اشاره کرد که مشکلش رو بگه.
- ببخشید من گلوم چرک کرده؟
- پنی سیلین زدی؟
با شنیدن این حرف انگار دنیا رو بهش داده بودن
- آره
و دکتر مشغول نوشتن نسخه شد
- ببخشین آقای دکتر میشه یه شربت حساسیت هم برام بنویسین.
و دکتر دوباره با اشاره سر جواب مثبت بهش داد.
- آقای دکتر شما واقعاً تشخیصتون خوبه قبل از شما پیش دو تا از همکاراتون رفتم ولی تشخیص ندادن که گلوم چرک کرده.
دکتر سرش رو بالا گرفت، لبخند تمسخرآمیزی زد و گفت:
- نگران نباش اونا هم بعد از یه مدتی تشخیصشون خوب میشه!
در تاکسی رو بست و لنگ لنگان به طرف خونه راه افتاد. در خونه رو که باز کرد یه دفعه پسرش به طرف در دوید و گفت:
- بابا! بابا! عمو حمید و خاله سیمین اومدن!
- خیلی خوش اومدن!
- سلام بر باجناق عزیزم ! ببخشید که من با شما روبوسی نمی کنم ! سرما خوردم!
ساناز و خواهرش وارد اتاق پذیرایی شدند . ساناز گفت:
- چقدر طولش دادی؟
- پدرم دراومد! سه تا دکتر رفتم تا تونستن مریضیمو تشخیص بدن! واقعاً که وضع پزشکیمون خراب شده! ولی دکتر سومی الحق و الانصاف که وارد بود بدون معاینه ، بدون اینکه حتی گلوم نگاه کنه سریع تشخیص داد! اصلاً دکتر خوب باید با نگاه کردن مریضی رو تشخیص بده!
حمید گفت:
- حالا چت بود؟
- گلوم چرک کرده بود
- ای آقا شما چه حوصله ای داری! مگه آدم واسه گلودرد هم میره دکتر! چاره اش فقط یه پنی سیلین!
- خوب دوا از کجا میاری؟
- من یه نسخه پیچ آشنا دارم نصف ویزیت دکترو که بهش بدی هر دارویی که بخوای میذاره کف دستت پنی سیلین که سهله!
- آخ گفنی! آدرس اینو به من بده هروقت مریض شدم دیگه علاف نشم واسه دکتر رفتن.
این جریانی که روزانه هزاران بار در سطح این کشور تکرار میشود و کسی هم به فکر اون نیست در نوشته بعدی بیشتر راجع به اون صحبت می کنیم.







شهریور ۰۱، ۱۳۸۲

Knowledge & Resource for changes
این شعار بانک جهانی است. واقعاٌ سخن بی نظیری است. هرچه بیشتر به این جمله فکر می کنید به عمق آن بیشتر پی می برید.
دقت کنید که آگاهی مقدم بر منابع آورده شده است. چون نبود منابع با داشتن آگاهی قابل جبران است ولی عکس آن صادق نیست

مرداد ۲۳، ۱۳۸۲

یک مطلب خیلی زیبا در روزنامه اطلاعات دیدم حیفم آمد که شما آن را نخوانید.
البته شاید چون من از فرهنگ برزیلی خیلی خوشم می آید این مطلب به نظرم زیبا رسید.
یک افسانه برزیلی
رد پای خداوند
دیشب رویایی داشتم
همراه با خود خداوند
و بر روی پرده شب
تمام روزهای زندگی ام را مانند فیلمی می دیدم
همان طور به گذشته ام نگاه می کردم
روز به روز از زندگی را
دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد
یکی مال من ویکی از آن خداوند
راه ادامه یافت، تا تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت
آن گاه ایستادم و به عقب نگاه کردم
در بعضی جاها فقط یک ردپا وجود داشت...
اتفاقاً آن محلها مطابق با سخت ترین روزهای زندگی ام بود
روزهایی با بزرگترین رنجها، ترسها، دردها و...
آن گاه از او پرسیدم:« خداوندا! تو به من گفتی که در تمام ایام زندگی ام با من خواهی بود و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم.

خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتی؟»
خداوند پاسخ داد: « فرزندم ! تو را دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود.
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت، حتی برای لحظه ای ، و من نیز چنین نکردم.
هنگامی که در آن روزها ، یک ردپا بر روی شن دیدی، من بودم که تو را به دوش کشیده بودم.»

مرداد ۲۱، ۱۳۸۲

این مطلب ممکنه یه کم قدیمی باشه! نمیدونم یادتون هست یا نه که یه خبری حدود یک ماه ونیم پیش منتشر شد از رویتر مبنی بر اینکه پرخواننده ترین سایت ایرانی یک سایت سکسیه من همون موقع این مطلب رو نوشتم ولی به اینترنت دسترسی نداشتم بعدش هم گم شد تا چند روز پیش که پیداش کردم.فکر کنم مطلب هنوز قدیمی نشده!
واقعا نمیدونم این ایرانی بازی( اسمی که خودم برای برخی اخلاق منحصر به فرد خودمون می ذارم) رو کی میخوایم کنار بذاریم! آقا این خبرگزاری رویتر بدبخت یه حرفی زد و گفت که پرطرفدارترین وبلاگ ایرونی یه وبلاگ سکسیه. آقا اینترنتو این سایتهای ایرونی زیر و رو کردن که آقا به ایران و ایرانی توهین شده و ایرانی شرف داره و .... حتی من از کسایی که انتظار هم نداشتم ( مثل آقای نبوی البته ابراهیم شون نه بهزاد و مرتضی!) برخورد درستی با این قضیه نکرده بودن! فقط توی یکی از وبلاگ ها دیدم که اون هم اعتراض کرده بود که چه خبر این قدر شلوغش کردین! راست میگن دیگه!
مطمئنم منم که مینویسم که این حرفه رو به این شیوه ها که ما داریم باهاش برخورد می کنیم نمیشه رد کرده! این خبرنگار رویتر بر طبق گزارشش از روی آمار سایت NED STAT اومده و گفته که پربیننده ترین سایت ایرانی یه سایت سکسیه! بعد همه بهش توپیدن که نه آقا بی خود میگی! حتی آقای نبوی هم گفته که نه خیر برخلاف خیلی جاهای دنیا ایران پربیننده ترین سایتش یه سایت سیاسی و خبریه(فکر می کنم منظورشون گویا باشه)
ممکنه این حرف آقای نبوی و بقیه درست باشه . ولی آیا نحوه برخورد با این گزارش این جوریه؟ اصولاً ما عادت داریم حرفهای همین جوری بزنیم و تا جایی که می تونیم روی به اصطلاح "تجربیات " تکیه کنیم! اصلاً هم به خودمون برای دلیل و مدرک آوردن زحمت نمی دهیم! آخه ما داریم توی این زمینه کار می کنیم! کی میخواد به ما که در این زمینه کار می کنیم حرفی بزنه؟!
نه اینکه فکر کنیم این آفت روزنامه نگارهاست نه، توی تمام اقشار ما وجود داره. هیچ وقت یادم نمی ره توی دانشکده که بودیم همیشه بحث همین بود که اساتید برخلاف مأخذ و کتابهای مرجع بیماران رو درمان می کردن و وقتی ازشون می پرسیدی که چرا این جوری شد بادی به غبغب می انداختن و سری بالا می کردن و می گفتن:" ما به تجربه توی این سالها فهمیدیم که توی مریضهای ایرانی این دارو اثر نمی کنه و این دارو بهتر اثر می کنه و...." اوائل ماهم کلی حال می کردیم و می گفتیم که چه اساتید با تجربه ای داریم ولی بعداً که بیشتر سر درآوردیم با خودمون فکر کردیم یعنی چه مگه این کتابها بر اساس فرمول ریاضی ثابت کردن این مریض باید فلان دارو رو بخوره ؟ خوب اونها هم تجربه کردن ولی تجربه علمی نه مثل ما تجربه ی شکمی!
بگذریم خیلی پرحرفی کردم ! ولی در مورد این خبر باید گفت که اولاً من خودم فکر می کنم این آمار درست باشه. اگه باور ندارین یه سری به Nedstat بزنین و آمار این جور وبلاگها رو بگیرین! یه آمار مختصر هم می تونین بین دوستانتون بگیرین و ببینین که چندتاشون سایتهایی مثل cekaf ، توت فرنگی و... رو می شناسن!
اگه هم کسی معتقده که این خبر درست نیست باید یه زحمتی بکشه و یه آماری بر خلاف این آمار ارائه کنه ! دیگه دورانی که حرف زدن راحت ترین کار ممکن بود گذشته ! حالا حرف زدن خیلی سخت شده و هر حرفی که بخواهیم بزنیم باید با مطالعه و دلیل و مدرک باشه!

مرداد ۱۰، ۱۳۸۲

بعد از اونکه مطلب قبلی رو نوشتم بعضی از دوستان زنگ زدن وکلی حال و احوال منو برسیدن و دل داریم دادن! این از مزایای تکنولوژی دیگه!
ولی باید همینجا خدمت همه عرض کنم که من از دور از خونه بودن اصلاً ناراحت نیستم فقط گاهی دلم تنگ میشه که اون هم بعد از چند روز خودبخود خوب میشه. ولی در عوض کلی چیزها هست که آدم وقتی مستقل زندگی میکنه به دست میاره که به همه این دلتنگی ها میارزه!
اولین موردش امکان اشتباه کردنه! شاید همه بگن که این چه جور مزیتی؟ ولی باور کنید این یه امکان خیلی بزرگه. توی فرهنگ ایرانی به دلایل مختلف که من به درست و غلط بودنش کار ندارم روال بر اینه که همیشه والدین مواظبن که بچه هاشون اشتباه نکنن و جزء افتخارات هر خانواده ایرانی (البته از روی دلسوزی) اینه که بچه شون کمترین اشتباه رو تو زندگیش داشته. به عنوان مثال همه ما این جمله رو کم یا زیاد از والدینمون شنیدیم که " شما بچه ها بزرگ هم که بشین هنوز بچه این" ! حالا این بچه میتونه 30-40 سال سن داشته باشه! این نظارت دقیق توی مراحلی از زندگی که آدم باید یه تغییر نسبتاً اساسی بکنه مثل رفتن به دانشگاه ، سربازی یا یه تصمیم مهم بگیره مثل ازدواج ، تعیین محل زندگی و... بیشتر میشه و خیلی از اختلافات خانوادگی هم از همینجا ها شکل میگیره.
حالا ممکنه این سؤال مطرح بشه که خوب مگه چیه؟ اوایلش چیزی نیست ولی بعد از یه مدتی اعتماد به نفس آدم در برخورد با مشکلات از دست میره وبیش از حد به خانواده متکی میشه و این حالت وقتی تشدید میشه که آدم وارد جامعه میشه و آدمهایی درسن و سال خودشو میبینه که خیلی متکی به خودشونن . این باعث میشه که برای حل هر مشکلی به خانواده مراجعه کنید و این به اصطلاح باب دل فرهنگ ایرانیه و اسمش رو هم میذارن " کانون گرم خانوادگی " و هر کی که از این روال تبعیت نکنه میشه آدم بی عاطفه و سرد و بی احساس و... ( البته بگذریم که در سالهای اخیر اوضاع خیلی بهتر شده ) در حالیکه این عدم اتکاء به نفسه و هیچ ربطی هم به کانون و... نداره.
البته این رو هم بگم که اصلاً آسون نیست که آدم رو بای خودش وایسه مخصوصاً اوایلش بوست آدم کنده میشه ولی بالاخره باید از یه جا شروع کرد. من خودم چون از زمان دانشجویی از خونه زدم بیرون ( البته فراری نبودم ها فکر بد نکنین!) نسبتاً مستقل هستم و تمام دوستام که این شرایط رو داشتن هم مثل من هستن . یعنی تونستیم اشتباه کنیم و تاوانشو بدیم و از این اشتباهات چیز یاد بگیریم ! و مهمترین نکته اش اینه که اگه به خاطر اشتباهی ضرر کردیم اشتباه خودمون بوده و نه اشتباه بقیه . چون اگه با تصمیم اشتباه بقیه یه ضرری بکنین تا مدتهای مدیدی خودتون سرزنش میکنین اینو بر اساس تجربه میگم.
البته اینو هم بگم که این استقلال و عدم استقلال فقط به همین عامل بستگی نداره و عوامل زیادی توش دخیلن ولی نقش زندگی مستقلو نمیشه توش انکار کرد. من یه آقایی رو میشناختم که دانشجو بود و توی یه شهر دیگه و مادرش هر دو روز براش غذا درست میکرد و با اتوبوسهایی که عازم اون شهر بودن برای جناب مستطاب میفرستاد و ایشون هم لطف میکردن و لباسهای کثیفشون رو با همون اتوبوس میفرستادن برای مادر گرامیشون تا بشوره!!!!!!!!!! اگرچه شبیه یه جوکه ولی واقعیت داره و اونوقت توی جامعه ما به این مادر میگن مادر نمونه ! که نمیذاره به بچه شون سخت بگذره!!
بگذریم که حرف وحدیث زیاده . تازه این یکی از مزایای زندگی مستقله بقیه اش رو هم اگه کسی خواست بعداً می نویسم

مرداد ۰۸، ۱۳۸۲

‏آرزوهای بزرگ
من یک شمالی هستم که در جنوب زندگی می کنم!
دلم برای صدای باران تنگ شده است. منی که یه روز چشم نداشتم باران رو ببینم و همیشه به باران به دید برهم زننده قیافه نگاه می کردم الان حسرت یه قطره باران به دلم مونده! دلم میخواد یه باران سیل آسا بیاد و من برم زیر باران وایسم و حسابی خیس بشم!
دلم برای یه سرمای حسابی تنگ شده! دلم میخواد توی یه شبه زمستون یه لحاف سنگین بکشم رو خودم تا خرخره و از سرما تا صبح بلرزم! تو همون شب اگه بخاری هم خاموش بشه به قول شادمهر ملالی نیست بهتر! راستی دلم برای بخاری هم تنگ شده!
دلم برای خوردن به بیتزای ( ببخشید هر چی گشتم P این صفحه کلید رو بیدا نکردم؟) خوب تنگ شده ! دلم میخواد برم یکی از اون بیتزا فروشی های عادی یکی از شهرها و توی یه محیط آرام با یه سری آدم از جنس خودم ( نه بابا اشتباه گرفتید من همجنس باز نیستم منظوراز جنس خودم زن و مرد نیست منظورم مثل خودم است) با لذت تمام غذا بخورم!
دلم لک زده برای رفتن توی یک کافی شاب با کلاس و یه بستنی دبش خوردن!
آخ دلم برای درخت ( البته غیر از نخل) حسابی لک زده! دوست دارم برم وسط یه جنگل و بیفتم توی چمن و حسابی غلت بزنم! اشکال نداره بذار سر و صورتم هم گلی و کثیف بشه!
فقط دلم برای یه چیز تنگ نشده و اون دریاست چون اینجایی که من هستم ده برابر جایی که بودم دریا داره!
عجب آرزوهایی دارم من
این یکی رو یادم رفت بگم دلم لک زده برای اینکه هر روز بتونم با خیال راحت به اینترنت وصل بشم؟!

تیر ۰۱، ۱۳۸۲

تنوع
چند روز پیش به یکی از دوستام زنگ زدم وکلی حال و احوال کردیم. یه دفعه اون گفت که وبلاگتو خوندم خیلی خسته کننده بود وقتی داشتم می خوندمش خوابم گرفت!( واقعا آدم نمیدونه با این همه اظهار لطف چه کنه!) این قسمت نظرخواهی تو وبلاگم هم که فکر کنم اضافیه! پیشنهاد این بود که کمی با طنز بیشتر بنویس خیلی جدی هستی! بهت نمیخوره!
راست هم میگن چون اونایی که منو از نزدیک می شناسن میدونن که این قدرها هم جدی نیستم
خلاصه ما هم بعدش میخواستیم بریم مهمونی ! ماشین یکی از بچه ها رو که دستم بود ورداشتم و رفتم و پس از ماجراهایی که طولانیه و سرتون رو درد نمیارم آقا گوشه جلو ماشین رو زدم!
نمیدونم تا حالا تصادف کردین یا نه ولی اولین بار که آدم تصادف میکنه یه حال عجیبی داره !مثل خوده من!
قدم به قدم خودتو فحش میدی. چرا این ماشینو اونجا پارک نکردم ! چرا اصلاٌ ماشینو ورداشتم! چی میشد این لشتو با آژانس می بردی و....
آقا جای شما خالی ما هم تموم مهمونی و بعدازظهر از دماغ خودمو و صاحب مهمونی درآوردم! نمیدونم منظور اون دوست من همین بود یا نه! ولی این جوری بلدم تو زندگی تنوع ایجاد کنم! ببخشید ما همینقدر بلدیم!

خرداد ۲۴، ۱۳۸۲

به دیوارها نگاهی دوباره بیندازیم!
چند روزی است که دوباره تظاهرات و اجتماعات دانشجویی دوباره در رأس همه اخبار قرار گرفته است.دوباره التهاب، دوباره جنبش دانشجویی، دوباره
پچ پچ ، دوباره امید ، دوباره انتظار، درست مثل سال 78.
ولی این دفعه من نگران تر از دفعه ی قبل هستم . چون حرف های این دفعه بسیار نگران کننده تر است. دیدی که این بار به قضیه وجود دارد بسیار
خطرناک است.


دوباره برگشتیم به 25 سال پیش. دوباره همه مشکلات را وجود یک شخص می بینیم. دوباره فکر می کنیم که اگر یک شخص خاص از سیستم خارج
شود همه کارها درست می شود. درست مثل تصوری که پدران ما در مورد شاه داشتند. دوباره دارد صدای شعارهای مرگ بر این و آن به گوش می
رسد.
ممکن است این شعارها برای همه نگران کننده نباشد، اما برای من نگران کننده است. چون در پس این شعارها می توان یک نوع خامی ، ناپختگی و
احساسات گرایی را دید.می توان دید که ما هنوز در این 25 سال رشد اجتماعی چندانی نداشته ایم! می توان دید که ما پس از 25 سال هنوز دید سیستماتیک
به موضوع نداریم! می توان دید که قشر دانشجو و فرهیخته ما این دید را دارد وای به حال بقیه! می توان دید که ما از لحاظ وجود عقلانیت در جامعه چه
قدر ضعف داریم! شاید بتوان خیلی چیزهای دیگر را هم دید که من نمیتوانم!
امروز که رفته بودم خیابان به دیوارها نگاه کردم! شعارهای سالهای مختلف را دیدم . روزهای اولی که دیوارنویسی می کردند من خیلی ناراحت بودم ،
ولی الآن می بینم که این دیوار نویسی ها شده اند سند دستکاری نشده ای از تاریخ معاصر. سندی که احساسات ، تفکرات و جو حاکم بر سالهای اخیر را
نشان می دهد.
شعارها را که ببیند اشک در چشمانتان جمع میشود.می شود دید که مردم با چه صفا و صمیمیتی انقلاب کردند، چه خواسته های متعالی داشتند و حالا سر
از کجا در آورده اند! و حالا دوباره به همانجا رسیده ایم. دوباره به جایی رسیده ایم که خواهان مرگ دیگران هستیم. دوباره به جایی رسیده ایم که فکر می کنیم اگر این یا آن
برود همه چیز درست خواهد شد.
بیایید کمی منطقی تر فکر کنیم . بیایید به جای حذف اشخاص فکری کنیم که هر شخصی که بیاید نتواند مخالف نظر مردم کار کند.بیایید کاری کنیم که
دولتمردان واقعاً خادم ما باشند.بیایید کاری کنیم که نسل بعدی ما را سرزنش نکند که چرا این کردی و آن نکردی؟ و ما هم هیچ پاسخی نداشته باشیم.
بیایید از اشتباهات پدران ما که بر دیوار ها حک شده است درس بگیریم. بیایید یک بار و فقط یک بار راهی را که در این صد سال پیموده ایم( از انقلاب مشروطه
تا کنون) بازبینی کنیم.
بیایید فقط راه ها را نپیماییم بلکه بیاندیشیم که به چه راهی می رویم.
بیایید از تجارب پدرانمان استفاده کنیم نه اینکه دوباره تجربه کنیم . شاید اگر گذشتگان این کار را می کردند ما یک گام جلوتر بودیم.
بیایید به جای اینکه همه چیز را خراب کنیم و ازنو بسازیم، فقط قسمت
های خراب یک چیز بسازیم
امیدوارم بقیه هم قبل ازاعمالشان فکر کنند نه پس از آن.
می دانم شاید این حرف ها درحال حاضر به مذاق خیلی ها خوش نیاید ، ولی بدانیم که رادیکال ترین راهها بهترین راه نیست.

خرداد ۱۹، ۱۳۸۲

و اما ادامه سفرنامه! تخت جمشید:
یه مورد جالبه دیگه طرز تفکر پادشاهان اون زمانه. به یه نمونه اش توجه کنید:
" به خواست خدا اهورا مزدا من چنانم که راستی را دوست دارم و از دروغ روی گردانم. دوست ندارم که ناتوانی از حق کشی در رنج باشد. همچنین دوست ندارم که به حقوق توانا به سبب کارهای ناتوان آسیب برسد. آن چه را که درست است من آن را دوست دارم. من دوست برده ی دروغ نیستم. من بدخشم نیستم. حتی وقتی خشم مرا بر می انگیزاند، آن را فرو می نشانم. من سخت بر هوس خود فرمانروا هستم"

این قسمتی از معتقدات داریوش در قرن ششم قبل ازمیلاد بوده است!(یک نکته ی جالب این که همین مطالب را در یکی از کاخهای تخت جمشید به نام سوگندنامه ی خشایارشا در معرض دید عموم گذاشته بودند. ما آخرش نفهمیدیم این نوشته ها مال خشایارشا ست یا متعلق به داریوش. این دیگه آخره دقته مسئولین میراث فرهنگیه!) خوب اگه همین متن کوتاه رو با وضعیت اون موقع بقیه مردم دنیا مقایسه کنیم می بینیم که اینها بیشتر شبیه یک معجزه است.
اصلا بذارین یک قدم جلوتر بریم و وضعیت اون موقع رو با وضعیت فعلیمون مقایسه کنیم.
یه نکته ای توی این متن هست که من خیلی ازش لذت می برم و اون اینکه میگه" دوست ندارم که به حقوق توانا به سبب کارهای ناتوان آسیب برسد" این به نظر من اوج پیشرفت و تمدنه ! چون همین حالا هم ما نمی تونیم این تعادل بین حقوق توانا و ناتوان رو برقرار کنیم و به یکیشون ظلم می کنیم. یه دوره هایی به ناتوانان و الان به افراد به ظاهر توانا.
یه نکته ی دیگه ی خیلی جالب هم هست و اون تنفر این افراد از دروغه. کاری که الان ما روزانه حداقل دو یا سه بار انجام می دهیم.
حتی اگر فکر کنیم که این اعتقادات یه چیزی روی کاغذ(ببخشید سنگ) بوده و بهش عمل نمیشده ( مستندات تاریخی میگه که عمل میشده مستنداتش باشه برای بعد) بازهم از ارزش نظام حکومتی و اعتقادی اون موقع چیزی کم نمیشه. چرا که لااقل این قدر میفهمیدن که چه چیزهایی رو ارزش قرار بدن

خرداد ۱۷، ۱۳۸۲

بهتره به جای اینکه من هردفعه ازتأخیرهام معذرت بخوام یه دفعه از اینکه نمیتونم به طور پیوسته مطلب بنویسم و همیشه بین اونها فاصله میفته معذرت بخوام! آقا من شرمنده ام!
اما تأخیر این دفعه به خاطر یه سفر به شیراز بود که جای شما خالی خیلی هم خوش گذشت آخه من تا به حال شیراز نرفته بودم.
رفته بودم "تخت جمشید" . آدم گاهی اوقات با خودش فکر میکنه که چی شده که یه ملتی با اون همه تعقل و فکر و خیلی نکات مثبت دیگه، کارش به امروز میکشه.
البته فکر نکنین که این سفر به این جا ختم میشه! کلی مطلب قراره که راجع به این سفر بنویسم.
یکی از نکاتی که در تخت جمشید جلب توجه می کرد این بود که به تمام جزئیات دقت شده بود حتی سرباز هایی که از طرف چپ و راست میدید! یکی از تعریفهای هنر اینه:" هنر یعنی پرداختن به جزئیات " و با این تعریف تخت جمشید یکی از مکانهایی است که هنر در آن موج میزند.


مثلاً تو همین عکس سرباز هخامنشی اگه دقت کنین می بینین که به تمام نکات چهره و لباسش- حتی کوچکترین اونها هم - دقت شده و عجیب تره وقتی که بدونیم که با چه ابزار ساده ای این کار ها صورت می گرفته.
تا حالا فکر کرده بودید که این هخامنشی ها چه طوری ریششون رو فر می کردن؟ اگه بگم تعجب می کنین! با یه میله های داغی که ریششون رو دورش می پیچیدن! مثل مکانیسم بابلیس
یه چیز دیگه هم اینکه فهمیدم دیگه کم کم باید به فکر یه دوربین دیجیتال و یه notebook باشم!
این مطلب هنوز ادامه دارد!

خرداد ۱۰، ۱۳۸۲

امروز دوباره بعد از مدتها دوباره نشستم و فیلم بیمار انگلیسی رو دیدم! آی حال داد و جای همگیتون خالی کلی هم گریه کردم من اصلا ابایی ندارم بگم که گریه کردم چون فکر می کنم اگه آدم هر چند وقت یکبار گریه نکنه میمیره! در مورد فیلم این قضیه شدیدتره چون فیلمی که نتونه آدم به گریه یا خنده وادار کنه اصلا فیلم قابل اعتنایی نمی تونه باشه
آها داشتم راجع به بیمار انگلیسی صحبت می کردم . فکر می کنم باید فیلمهای خوبی رو که می بینیم بعد از مدتی دوباره ببینیم. چون تو این فاصله تجربیاتی به دست میاد که مطمئنا روی نگاه و درک معنای فیلم تأثیر میذاره.
نوبت اولی که فیلم رو دیدم خیلی سفت و سخت زن و مرد داستان رو محکوم می کردم و اونها رو خائن میدونستم ولی حالا با گذشت زمان نگاهم منطقی تر(البته به نظر خودم) شده و خیلی یک طرفه به قاضی نمیرم و سعی می کنم شرایط هر دو طرف رو در نظر بگیرم.
یه صحنه ای هم آخر فیلم هست( که همین نما اول فیلم هم هست ولی اون موقع معنی اونو بیننده نمی فهمه) و اون شباهت بین سایه های ناشی از تپه های شنی صحرا و نقاشی های توی غاره! این دفعه اگه فیلم رو دیدین دقت کنین!

خرداد ۰۶، ۱۳۸۲

دیروز بالاخره بعد از مدتها یکی نظر داد که آقا ما بدونیم یکی داره چرت وپرت های ما رو هم میخونه! ولی از اونجا که ما شانس نداریم یه نظری داد که !!!!!!!!!!!!
آره داشتم می گفتم که نظر داده شده که وبلاگت رو سینمایی کن (با توجه به علاقه ای که به سینما داری) ولی در این رابطه دو تا نکته وجود داره:
اول اینکه بابا آدم باید یه سوادی راجع به هر چیزی که قراره راجع بهش بنویسه داشته باشه (البته این مورد در ایران خیلی رعایت نمیشه) تا جرات کنه چیزی بنویسه. در این مورد یه تفسیر ایرانی هم وجود داره که تصور میکنه که اون کسایی که بی مهابا راجع به همه چیز نظر میدن ( مثل داریوش ارجمند که بعداً مفصلا به حساب اون هم میرسم) از دانایی و شجاعتشون نه از نادانیشون! وکلی هم تحسین میشن؟! (اگه کتاب 1984 رو خونده باشین یکی از شعارهای اون حکومت دیکتاتور اون کتاب این بود: نادانی توانایی است) که من احساس میکنم دانایی وسواد نوشتن در حد یه سینمایی نویس رو ندارم
موضوع دوم اینه که کسی که این پیشنهاد رو داده فکر می کنم یه خصومت شخصی با من داشته چون خیلی خیلی شجاعت میخواد که آدم تو این دوره و زمونه در مورد امر مهم و حساس امنیتی مثله سینما بنویسه ( شما حتماً از سرنوشت سینمایی نویس ها خبر دارید!)

خرداد ۰۴، ۱۳۸۲

می خواستم امروز براتون عکسای جدید جشنواره کن رو توی وبلاگ بذارم ولی فکر کردم همه میگن این بچه تازه یاد گرفته عکس تو وبلاگش بذاره پدر همه رو در آورده! عوضش آدرس سایت رو میدم خودتون برین عکسا رو تماشا کنین!
این جو سینمایی کی میخواد منو ول کنه خدا میدونه!

خرداد ۰۲، ۱۳۸۲

امروز جو سینمایی واقعا منو گرفته و همه چیزهایی که میخوام براتون بگم درباره سینماست.
نمیدونم چه قدر مطالب سینمایی رو دنبال می کنین؟ ولی اگه به صورت پیگیر سینما رو دنبال می کنین احتمالا در مورد "دگما95" چیزهایی رو شنیدین. برای این که اساسنامه این سبک رو بدونین بهتره این مقاله رو بخونین.
یه مقاله دیگه هم هست که یه کم قدیمیه ولی خالی از لطف نیست و در مورد شرح حال بازیگران کاندید اسکاره

خرداد ۰۱، ۱۳۸۲

بد ندیدم که با توجه به برگزاری جشنواره کن یه حالی هم به این جشنواره بدیم. این عکس خانم کیدمن در جشنواره کنه یه خبر دیگه هم این که خانم کیدمن به عنوان مظهر مد انتخاب شده!
سمیرا مخملباف که با سومین فیلمش یکی از کاندیداهای نخل طلای کن2003 است! چه خوشمان بیاید چه نیاید
به علت تقاضاهای مکرری !؟ که در مورد نحوه ی نظردهی در وبلاگ داشتم باید به عرض همگی برسونم که برای نظردهی - چون code صفحه ی نظردهی غیز از unicode است شما باید لطف نموده و ابتدا بر روی صفحه ی نظردهی right click نموده و سپس از منوی Encoding گزینه ی UTF-8 را انتخاب نموده و سپس نظر خود را مرقوم بفرمایید. ممکن است پس از ارسال متن شما کمی "اجق وجق" شود نگران نباشید. دوباره با تبدیل به unicode از حالت فوق خارج میشود.
امروز واقعا فارسی را پاس داشتم!

اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۲

چند روز که "وب" پر شده از خبرها و اظهارنظرهای مختلف راجع به سانسور اینترنت. ولی یه جایی(احتمالاتوی وبگرد) خوندم که از این که هیچ کی نگران سانسور اینترنت نیست بیشتر از همه باید مجریان سانسور نگران و ناراحت باشند.من هم باهاش موافقم چون اگه این"وب باز"ها (کلمه ای که خودم ساختم ،یه چیزی تو مایه های قمارباز،کفترباز،دخترباز و خیلی" باز" های دیگه. بدون این که قصد توهین به کسی رو داشته باشم این کلمه رو فقط از این لحاظ ساختم چون احساس میکردم "وب" هم مثل اونا اعتیاد آورده) یه خورده هم احساس ناامنی میکردن حتما دنیا رو روی سرشون میذاشتن! چون اعتیاد به اینترنت از شدیدترین انواع اعتیاده!
به مقاله ی جالب دیگه هم خوندم از آقای بهنود که به بهترین وجهی علت شکست دیکتاتوری رو گفته بود. مقاله به این قشنگی کمتر خونده بودم.توصیه می کنم شما هم حتما بخونیدش!

اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۲

واقعا خدا خیر بده این ایرانی جماعتو! خودمم نمیدونم که هیچ کی این وبلاگ فلک زده ی ما رو نمیخونه یا این که کسی حوصله اظهار نظر نداره. حسرت یه نظر رو به دلم گذاشتن!بازم اگه نمیخوندن آدم تکلیفش با خودش روشن تر بود! آخه زور داره حتی داداش آدم زنگ بزنه نظراتشو راجع به وبلاگت بگه! خوب میشد تو همون قسمت نظر دهی اینو نوشت. یا توی offline های مسنجر ببینی که پیام گذاشتن که چرا چیز توی وبلاگ نمی نویسیو و این جور چیزا!
امان از دست خودمون

اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۲

برای چه گوآرا
و مرد افتاده بود.
یکی آواز داد: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.

دو تن آواز دادند: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.

ده ها تن و صدها تن خروش برآوردند: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.

هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.

تمامی آن سرزمینیان گرد آمده اشک ریزان خروش برآوردند: دلاور برخیز!

و مرد به پای خاست
نخستین کس را بوسه یی داد
و گام در راه نهاد.
گابریل گارسیا مارکز
این شعری از مارکز بود که فکر می کنم در حال حاضر- با توجه به بیماری سرطانش - بیشتر مناسب حال خودش باشه. البته به جز قسمت آخر که به پا شدنی دیگر در کار نیست اگر چه خیلی ها دوست دارن این جوری باشه!

اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۲

در ادامه خبر دیروز در مورد اشتیاق خیره کننده ایرانیها به اینترنت اینم باید بگم که عباس می گفت که سایت گویا در روز حدود چهل هزار نفر بازدید کننده دارد، در حالیکه پر بیننده ترین سایت انگلیسی صد و بیست هزار نفر بیننده دارد. با توجه به تفاوت میزان دسترسی مردم به اینترنت در ایران و انگلستان واقعا جالبه.
این روزها هم بحث محدودیت ایجاد شده برایISP ها بحث روزه!
به نظرم چیز عجیبی نیست! در جایی که یک نفر(سینا مطلبی) را می گیرند و چند روز بعد مشخص میشه که اون از استخرهای زنانه فیلم می گرفته و به خارجیها میفروخته انتظار بیشتری نمیشه داشت.
اما یه خبر جالب که " آمریکا در حال فروپاشی است" واقعاً آدم نمیدونه چی بگه( اونهم با این استدلال)
البته فکر نکنید که این امر فقط مشکل این آقاست! خیلی از طبقه تحصیل کرده هم همین نظر را دارند منتهی با استدلالهی پیشرفته تر.
مشکل این است که ما نمی خواهیم حقیقت را بپذیریم. اگرچه ممکن است این واقعیت را دوست نداشته باشیم.حالا که جنگ عراق و آمریکا تمام شده این را می گویم. در تمام مدت جنگ کلی از افراد جامعه می گفتند که آمریکا در باتلاق عراق گیر می افتد و...
من نمیدونم آدم به چه استدلالی این حرف رو ممکنه بزنه! ممکن ما دوست نداشته باشیم که آمریکا عراق رو شکست بده ولی این امر با توجه به تفاوت قدرت عراق و آمریکا قطعاً اتفاق می افتاد.چه ما بخواهیم چه نخواهیم!
بهتره که منطقی باشیم که این کار به نظر من کلید حل مشکلات ماست

اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۲

امروز یه مطلب خیلی جالب خوندم. واقعاُ جالب نیست که فارسی دومین زبان از نظر تولید محتوی در اینترنته! اگه اینم جز GRANDIOSITY ( این کلمه در علم روانپزشکی به معنای یه جور خود بزرگ بینی و اعتماد به نفس بیش از حده) ما ایرانیها نباشه(چون ما همیشه عادت داریم یا افتخاراتمونو بزرگتر از معمول جلوه بدیم یا افتخارات غیرواقعی به خودمون نسبت بدیم) با توجه به جمعیت فارسی زبان در نظر بگیریم خیلی خوبه.
علتش هم به نظر من اینه که ما امکان برقراری ارتباط با همو نداریم. شاید هم به این علت باشه که تمام مسیرهای انتشار اطلاعات بسته شده و اینترنت به گواهی خیلی از نویسندگان و روزنامه نگاران آخر راه مسیر آزاد اطلاعاته.
شاید یه علته دیگش هم این باشه که دنیای اینترنت تو ایران یکی از معدود جاهایی که بیشتر به وسیله بخش خصوصی گسترش پیدا کرده و از " حمایتهای " دولت خبری نیست.تقریبا این دیگه به یه قانون تبدیل شده (حداقل برای من ) که هر جا دست دولت میاد تو کار اون کار از اساس خراب میشه و دیگه هیچ جوری نمیشه درستش کرد. نمونه هاشم زیاده.
از طرفی میشه نتیجه گیری کرد که اگه توی این مملکت دست بخش خصوصی باز باشه میشه کارهای خوبی کرد.
ولی نمیدونم این فعالیتها تا کی ادامه داره؟

اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۲

آنچه در پشت سرگذاشته اید
و آنچه در پیش رو دارید
در برابر آنچه در درون دارید
هیچ است.

اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۲

امروز که می خواستم بیام تو وبلاگ چیز بنویسم با خودم گفتم " آخه تو با چه رویی می خوای بعد این همه مدت بری چیز بنویسی ؟ چه جوری می خوای توضیح بدی که این همه مدت کجا بودی؟!" ولی امروز که اومدم به وبلاگ سر زدم دیدم نه ! همچین هم شرمنده نیستم! چون از اون موقع نه کسی نظری داده نه کسی چیزی گفته ! بنابراین به خودم گفتم : نه فرهنگ! خودت خیلی دست بالا گرفتی ! آخه کی میاد چرت وپرتهای تو رو بخونه و این جوری یه خورده از "وجدان دردم" کم شد!( خداییش دیدید چند علامت تعجب تو همین یه تیکه گذاشتم!)
ولی به خدا تقصیر من نبود همش تقصیر کار بود چند شب تا دیر وقت مشغولم ،تازه وقتی هم دست و بالم آزاد میشه conect نمیشم.
امروز که اومدم توی "دهکده جهانی" یه خبر بد شنیدم. گابریل گارسیا مارکز مبتلا به سرطان شده و یه گوشه ای خزیده. یه نامه هم نوشته که توصیه می کنم بخونید. چون بهترین کسی که می تونن احساس مردن رو توضیح بده یه نویسنده است اونم کسی مثل مارکز.
یه مقاله دیگه هم هست در مورد آقای خاتمی که توصیه می کنم اونم بخونید. برای خودم از این لحاظ جالب بود چون فکر میکردم تنها کسی که این جوری به آقای خاتمی انتقاد می کنه من هستم، ولی دیدم نه یکی دیگه هم پیدا شد.

اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۲

حتما یادتون هست که چند وقت پیش نوشتم که ما دوست داریم روال طبیعی قضایا رو به هم بزنیم.حالا به یه نمونه ی دیگش برخوردم.
در شورای عالی اداری تصویب شده که طرح افزایش بانوان در پست های مدیریتی تصویب شد. آخه آدم نمیدونه بخنده یا گریه کنه! اصلا اصل این طرح خنده داره!-خانمهای محترم عصبانی نشن و یه کم صبر کنن و بقیه مطلب رو هم بخونن- فکر کنین ما به کجا رسیدیم که معیار ارتقا شغلی شده جنسیت! فکر کنین که اگه طبق روال عادی پیش بره چی میشه؟ اگه خانمی لایق باشه- که حتما در بینشون هست- خوب خود به خود ارتقا پیدا میکنه و نیازی به طرح و غیره نداره! اگه هم لایق نباشه واسه چی میخواییم ببریمش رده ی بالاتر ! که یه سال بعد با کلی اخم وتخم و لعن و نفرین و از دست دادن اعتماد به نفس برگردونیمش سر جای اولش؟ تازه من فکر می کنم چون خیلی از این نوع مدیران بر حسب شایستگی صعود نکردن، یه دید خیلی بدی نسبت به مدیریت خانمها ایجاد میشه- و این جوی رو که الان هست تشدید هم میکنه-
گذشته از همه ی اینها تمام این طرح با شعار اصلی دولت که " شایسته سالاری " در تضاده.
حالا تصمیم بگیرید میخواید بخندید یا گریه کنید؟!

اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۲

آخ اگه این عباس نبود من چیکار می کردم؟! اینو برای این گفتم که عباس تونست آخرش این سیستم نظر سنجی رو راه بندازه.واقعا دستش درد نکنه .
خوب از این به بعد می تونم منتظر نظرات شما باشم. این جوری خیلی خوبه چون می تونم از نظرات خواننده ها مطلع بشم و به قول خارجی ها feedback دریافت کنم و این طوری شاید کیفیت کارم ارتقا پیدا کنه.
حالا سعی می کنم در روزهای بعد نظرسنجی رو به صورت های دیگه ای هم ارائه بدم.
یه وبلاگ دیروز دیدم که جالب بود. وبلاگ کلبه شیوا خانم . این وبلاگ برای من از دو جنبه جالب بود.یکیش اینکه این خانم-البته مطمئن نیستم- درباره روابط جنسی قبل از ازدواج صحبت کرده بود و می خواست بیطرفانه به قضیه نگاه بکنه. این از این جهت جالب بود که معمولا خانم های جامعه ی ما همیشه سعی می کنن یه دید منفی راجع به این جور روابط داشته باشن(حتی اگه عقیده ی واقعیشون نباشه) .
دوم اینکه درضمن برای آزادی عمل و عقیده ی دیگران احترام قائل شده بود و نخواسته بود که براشون تعیین تکلیف کنه بلکه فقط میخواست که آگاهشون کنه.این یعنی تحمل و صحبت کردن با یک عقیده ی مخالف نه رد اون. این به آدم این امیدواری رو میده که شاید نسلهای بعدی بهتر بتونن همدیگه رو تحمل کنن و بیشتر با هم حرف بزنن.

اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۲

آقا امان از این جلسات اداری ! امروز از هشت و نیم صبح تا ده شب- به خدا راست میگم- توی جلسات مختلف بودم . دارم می میرم! این قدر نوشتم تا فقط یه چیزی نوشته باشم. البته اصلا این جوری دوست ندارم و شرمنده همه دوستان هستم ولی گاهی پیش میاد چاره ای نیست - حتما منو می بخشید-
راستی دیروز وبلاگم بیشترین آمار بازدید کننده رو از اول درست شدنش داشت. به خدا نمیخوام کلیشه ای حرف بزنم ولی دیگه کم کم دارم خجالت می کشم الکی حرف بزنم فکر می کنم خیلی ها - لااقل بیشتر از حالا- حرفهای منو میخونن و اگه یه حرف نادرست بزنم پیش افراد بیشتری شرمنده می شم. این شاید حسن وبلاگ باشه که آدمو مجبور به مطالعه کنه!
امشب چقدر قسم خوردم.

اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۲

میخوام امروز به بحثی رو شروع کنم که شاید مدتهای طولانی- البته از جنبه های مختلف- لازم باشه روش بحث بشه. موضوع اینه که چرا ما - منظورم ایرانی ها- از نشون دادن چهره ی واقعیمون و فاش شدن هویتمون واهمه داریم؟تا حالا به این موضوع دقت کرده بودید؟اگه بخوام مثالهاشو بگم سر به فلک می کشه.
از خودم شروع می کنم که به بقیه برنخوره! خود من- یا خیلیهای دیگه- اولی که میخواستم وبلاگ رو راه بندازم با خودم گفتم یه E-mail الکی بسازم و اونو بدم برای ثبت نام وبلاگ.الان هم اگه سری به وبلاگ ها بزنین متوجه این قضیه خواهید شد. اصلا اگه یادداشتهای اول منو خونده باشید،دیدید که اول فقط اسم من زیر نوشته هام بود. بعدا اسم کاملم رو نوشتم. یه نمونه ی دیگش این بود که وقتی یکی از دوستام می خواست وبلاگ درست کنه واهمه داشت که«آدم با نوشتن خودشو لخت و تا حدودی بی سلاح می کنه». فکر می کنم که یکی از دلایلی که "chat " هم توی ماها این قدر طرفدار داره اینه.
البته من معتقدم که این رفتارها - واصولا هر رفتاری دیگه ای- نمی تونه بی علت باشه و باید دنبال علتش گشت. فعلا این موضوع رو مطرح کردم تا یه گوشه ای از ذهنتون باشه بعدا بیشتر در موردش صحبت می کنیم.

اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۲

آمار بازدید کنندگان از وبلاگم بعد از اون که مطلبی در مورد "سارس " نوشتم به شدت بالا رفته و مثل اینکه این مطلب مورد توجه دوستان واقع شده . از این به بعد سعی می کنم از این مطالب بیشتر بنویسم. ولی باور کنید واقعا کار وقت گیریه! مثلا همون مطلب حدود 2 ساعت - فقط تایپش- وقت گرفت. ولی سعی می کنم به خاطر دوستان وقت گیر بیارم.
جاتون خالی! یه کتاب HTML گیر اوردم. اینکه میگم گیر اوردم تعجب نکنید چون تو جایی که من هستم این جور چیزها واقعا یه سورپریزه! بنابراین منتظر تغییرات توی وبلاگ باشید.

اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۲

از تأخیر چند روزه ام واقعا شرمنده ام مأموریت رفته بودم جایی که دسترسی به اینترنت نداشتم.خوب ولی امروز یه سری مطالبی دارم که فکر می کنم همتون علاقه مند به شنیدنش باشید. همتون حتما اسم SARS رو شنیدید. امروز یه سری مطلب از سایت سازمان بهداشت جهانی W.H.O گیر آوردم که ترجمه اش کردم و مینویسم که همتون بدونید:
SARS چیه؟
سارس مخفف کلمات Severe Acute Respiratory Syndrom است که معنای فارسی اش میشه " نشانگان حاد شدید تنفسی"(ببخشید که فارسی اش کمی بی معنیه). علت بیماری سارس دقیقا مشخص نیست ولی احتمالا به علت یه ویروس جهش یافته از خانواده ویروسهای سرما خوردگیه. سازمان بهداشت جهانی برای کنترل جهانی بیماری و یکنواختی در مورد تعریف و مراقبت از بیماران در سراسر جهان این تعریفها و اقدامات رو پیشنهاد کرده است:
تعریف فرد بیمار( این تعریف در اول آوریل2003 بازبینی شده است):
این تعریف بر مبنای یافته و اطلاعات موجود می باشد و ممکن است در آینده تغییر کند.
مورد مشکوک:
الف - هر فردی که پس از اول نوامبر2002 علائم زیر را از خود نشان دهد:
- تب بالا( بیش از38 درجه)
- سرفه یا تنفس مشکل
- در معرض بیماری قرار گرفتن 10 روز قبل از شروع علائم
در معرض قرار گرفتن به دو صورت تعریف میشود:
1- تماس نزدیک ( پرستاری از بیمار،زندگی با بیمار و یا تماس مستقیم با خلط یا مایعات بدن فرد مشکوک یا با احتمال بالای بیماری سارس)
2- سکونت در مناطق آلوده( چین ، هنگ کنگ،تایوان،سنگاپور و ...)
ب - هر فردی که پس از اول نوامبر 2002 فوت به علت بیماری تنفسی نا مشخص فوت کند( در معرض بیماری هم باشد).
حال اگرفرد در عکس قفسه سینه اش تغییراتی داشته باشد احتمال بیماری بیشتر می شود( مورد محتمل بیماری).
آیا باید از سارس ترسید؟
- اگرچه کنترل بیماریهای تنفسی بسیار مشکل است،ولی با رعایت بهداشت فردی میتوان از آنها پیشگیری نمود.در ژاپن سارس شایع نیست( تنها کشور آسیای جنوب شرقی که در آن سارس وجود ندارد) و آن را به رعایت بهداشت فردی توسط آنها نسبت می دهند.
- بیماری سارس مساوی با مرگ نیست. تنها 5-3% بیماران می میرند.
- سارس در حال حاضر هیچ درمان یا واکسنی ندارد و بهترین راه پیشگیری از آن است.
- برخورد با فرد آلوده به معنای بیماری نیست و باید تماس نزدیک وجود داشته باشد.
- تا کنون طبق گزارش سازمان بهداشت جهانی(12 آوریل2003) هیچ موردی در ایران گزارش نشده است. نزدیکترین کشور داری مورد مثبت کویت است.
- بهتر است سفرهای غیر ضروری به مناطق آلوده لغو شود.
- نکته جالب اینکه از اول ژانویه 2003 تا 12 آوریل2003 (ظرف4 ماه )375000 مقاله در مورد بیماری سارس چاپ شده است.( محاسبه کنید سرعت تولید اطلاعات در جهان امروز را)
این مطالب آخرین مطالب چاپ شده سازمان بهداشت جهانی در مورد بیماری سارس است. امیدوارم استفاده بکنید.

فروردین ۳۰، ۱۳۸۲

نمی دانم ما تا کی می خواهیم به این افراط و تفریط ها ادامه دهیم. نمی دانم چرا همیشه می خواهیم روال های طبیعی کارها که در بسیاری از موارد منطقی هم هستند را برهم بزنیم.
یک نمونه ی آن در پذیرش دانشجو در دانشگاه است.معیار ورود به دانشگاه چه باید باشد؟آیا غیر از معیار علمی است؟
تا چند سال پیش برای خانمها انواع سهمیه ها در نظر گرفتند(الآن هم در بسیاری از رشته های تخصصی پزشکی برای خانمها سهمیه وجود دارد.) الان درست برعکس شده و می خواهند برای پسرها سهمیه در نظر بگیرند.
خوب یک چند سالی هم این طوری سر کار هستیم.
حالا کم کم به حرف من خواهید رسید که"از ماست که برماست"

فروردین ۲۹، ۱۳۸۲

به یاد احمد شاملو:
عشق عمومی
اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لب خند عشق ام بود.
قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترک ام
مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم

نام ات را به من بگو
دست ات را به من بده
حرف ات را به من بگو
قلب ات را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبان ات برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست های ات با دستان من آشنا ست

در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زنده گان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیبا ترین سرودها را
زیرا که مرده گان این سال
عاشق ترین زنده گان بوده اند.

دست ات را به من بده
دست های تو با من آشنا ست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
به سان ابر که با توفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من
ریشه های تو را من دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

فروردین ۲۷، ۱۳۸۲

بعدا این سئوالو حتما به همه پرسی می گذارم که چه چیزی کمک می کنه که ما بتونیم بهتر زندگی کنیم؟ در این ور و اونور که آدم میشنوه همه حرف حکومت و نبود آزادی و ... رو مطرح میکنن.ولی من اصلا این طور فکر نمی کنم.یعنی اگر نظام حکومتی ما هم عوض بشه ولی خود مردم عوض نشن هیچ تغییر عمده ای توی کشور اتفاق نمی افته. محسن مخملباف توی فیلم " گنگ خوابدیده"- که زندگی نامه خودشه - میگفت علت این که از کار نظامی و چریکی به سمت کار فرهنگی حرکت کرده اینه که فهمیده اگه صد تا انقلاب بشه ولی مردم عوض نشن هیچ چیزی عوض نمیشه. من هم باهاش موافقم نمونه دم دستش کشورهای آسیای میانه.اینها آزادی رو به دست آوردن ولی به دلیل این که ظرفیتشو نداشتن خیلی زود از دستش دادن و الآن یک سری نظام های دیکتاتوری مسخره دارن. عکس اون هم صادقه یعنی اگه ملتی طالب آزادی باشن هیچ حکومتی نمی تونه اونها رو به بند بکشه!
یه همین دلایله که زیاد به سیاست - به این مفهومی که توی جامعه ایران هست - زیاد علاقه ندارم . مردم ما بیشتر از اون که سیاسی باشن " سیاست زده" اند. همه ملت ما کلی سیاستمدارن اون هم به سبک خاص خودشون که کاملا با احساسات قاطیه در حالیکه نه احساسات سیاسی داریم و نه سیاست احساساتی و نه سیاستمدار احساساتی.
حالا بعدا باز می نویسم که ما چقدر اخلاقهای بد و واکنشهای غیرمعقول داریم و برای اینکه پیشرفت کنیم باید این اشکالات رو اصلاح کنیم، لااقل اولین قدمش اینه که قبول کنیم این اشکالاتو داریم که فکر می کنم تو همین مرحله هم موندیم.

فروردین ۲۶، ۱۳۸۲

امروز میخوام براتون از یک شخصیت دیگه هم صحبت کنم:"ویل دورانت" نمیدونم اونو تا چه حد میشناسید ولی احتمالا اسم کتاب "تاریخ تمدن " رو شنیدید.یک کتاب عظیم که تمدنهای بشری رو از ابتدا با حال درتمام ابعاد بررسی میکنه و آدم حیرت می کنه که یک نفر چقدر میتونه مطالعه کرده باشه.همه اینها رو گفتم تا به اینجا برسم.یکی دیگه از کتابهای ویل دورانت" لذات فلسفه " است که بیشتر به جامعه شناسی ربط داره تا فلسفه.این کتاب در سال 1929 نوشته شده .به یک پاراگراف از اون توجه کنید:
چون روزگار ماشین است همه چیز باید تغییر کند.ایمنی اجتماعی افزایش یافته ولی ایمنی فردی کمتر شده است؛زندگی جسمانی سالمتر از پیش شده ولی زندگی اقتصادی چنان در زحمت و پیچ و خم گرفتار آمده که هر روز در معرض خطر است.جوانان که دلیرتر و از خود راضی تر از پیش شده اند از نظر مادی به طور بیسابقه ای بیچاره گشته اند و از نظر اقتصادی جاهل مانده اند،چنانکه همین که عشق فرا می رسد به جهت تهی بودن کیسه جرئت ازدواج پیدا نمی کنند.سالها می گذرد و عشق که ضعیفتر شده است بر می گردد اما هنوز هم کیسه پر نشده است؛عشق یک دفعه دیگر هم پس از سالها باز می گردد اما با طراوت و قدرت کمتر،در این هنگام کیسه را پر می باید؛آنها با جشن ازدواج جشن مرگ عشق را هم می گیرند.
چقدر به زندگی حالای ما نزدیک است!!!!!!!!!!!!!
نمی دونم "جرج برنارد شاو" رو چقدر می شناسید ولی بهتون بگم خیلی آدم باحالیه! این یه نمونه اش:
میگن که جرج برنارد شاو خیلی آدم پول دوستی بوده یه روز توی یکی از مصاحبه ها یه خبرنگاری بهش گیر میده که آقا شما چرا این قدر دنبال پول و مادیات هستید؟ برنارد شاو در جوابش میگه : مگه شما دنبال چی هستید؟ اون هم با افتخار تمام میگه "انسانیت شرافت انسانی جوانمردی و... برنارد شاو میگه:" هرکی دنبال چیزی میره که نداره!"
چند شب پیش فیلم دایره رو دیدم.فیلمی بود که زمان خودش خیلی سرو صدا به پا کرد و شیر طلایی جشنواره ونیز را برد. والان هم این فیلم در توقیف به سر می برد.
داستان فیلم از یک زایشگاه و تولد یک دختر شروع می شود که تمام خانواده دوست داشتند او پسر باشد و به این بهانه به سرنوشت زنان ایرانی می پردازد. در انتها در زندان به دنبال زن ابتدای فیلم می گردیم.
من خودم به هیچ وجه با توقیف افکار موافق نیستم وفکر هم نمی کنم دفن افکار یک نفر- اگرچه مخرب هم باشد- راه حل این مشکل نیست.
در مورد دایره هم باید بگویم که یک فیلم خیلی معمولی با یک سری موضع گیری های افراطی بود.مثل مشکل دختران فراری و... که امروز مد روز شده است(البته امروز تب این نوع فیلمها خیلی کمتر شده است) و جای تعجب هم در این جاست که چرا این فیلم را توقیف کرده اند. در حال این فیلم نسبت به فیلم قبلی پناهی - بادکنک سفید- که به نظرم یک شاهکار بود در سطح خیلی پایین تری قرار داشت.

فروردین ۲۵، ۱۳۸۲

راستش امروز خیلی کار داشتم و وقت نداشتم به وبلاگ فکر کنم ولی یه مطلب جالب توی یه کتاب جمعیت شناسی خوندم که خالی از لطف نیست.
یه طبیعی دان آمریکایی رنج بشر ناشی از افزایش جمعیت رو به عذاب کسی تشبیه کرده که همیشه کفشش از اندازه پاش دو شماره کوچیکتره!
به نظر من این جمله وافعا هوشمندانه و هنرمندانه است.

فروردین ۲۴، ۱۳۸۲

یه مدتی قبل (که خیلی هم قبل نبود) فکر می کردم که آقا این همه اصراری که مردم به داشتن کامپیوتر دارن برای چیه؟ بیشتر فکر می کردم یه جورایی افه است!
بعدش فکر کردم نه کامپیوتر چیز خوبی و وجود یک کامپیوتر در هر خونه لازمه!
الان نمی تونم فکر می کنم که یک خونه بدون کامپیوتر چه شکلیه! مثلا تو همین خونه ما سر این کامپیوتر همیشه دعواست و همیشه یکی تو نوبته و باید ساعتها منتظر بمونه( به ساعت نوشته ام توجه کنین متوجه میشین) و کم کم آدم به این فکر می افته که یک کامپیوتر برای هر خونه واقعا کمه !
نمیدونم چند ماه بعد چی فکر می کنم!

فروردین ۲۳، ۱۳۸۲

چرا وبلاگ؟
اولین روزی که با امکان وبلاگ آشنا شدم رو فکر کنم هیچ وقت یادم نره! توی ماشین اداره بودم و داشتیم از بازدید از یکی از روستاها برمی گشتیم که عباس داشت یه سری اطلاعات کلی راجع به وبلاگ می داد.بیشتر به یک معجزه شبیه بود. فکر این که هر کس میتونه یه روزنامه داشته باشه یه جایی داشته باشه که نظراتشو بنویسه واقعا هیجان آور بود(حتی الان هم هست) نتیجه اون این می شد که هر کس خوش فکرتر باشه میتونه حرفشو بیشتر گسترش بده نه هرکس که به امکانات بیشتری دسترسی داشته باشه. بنابراین پس از مدتی حکومت یک سری افراد خوش فکر پیش میاد.جالبه ! حداقل از لحاظ تئوری به مدینه فاضله نزدیکتر میشیم.
جنبه دیگه وبلاگ که اونهم از لحاظ شخصی جالبه برطرف کردن نیاز افراد (حداقل بعضی از اونها) به presentation است(ببخشید معادل فارسی مناسبی که دقیقا بتونه منظورم برسونه پیدا نکردم).
به نظر من خیلی از آدمها نیاز به مطرح کردن خودشون دارن و با این کار عطشی رو توی خودشون فرو مینشونن.حالا فکر کنین که این مطرح کردن در سطح جهانی باشه.محشره!
خوب تا یادم نرفته یه چیزه دیگه هم بگم.من خیلی از چیزها راجع به ساختن یک وبلاگ از کتاب «راهنمای ساخت وبلاگ» نوشته مهندس حسین یعسوبی یاد گرفتم. این رو نوشتم تا بتونم تا حدودی حقوق این مولف عزیز رو رعایت کرده باشم و هم مرجع خوبی به شما جهت ساخت یک وبلاگ ارائه بدم.
فعلا خداحافظ
میشه گفت این اولین نوشته درست و حسابی وبلاگ منه.(البته به نظر خودم)! برای شروع فکر میکنم باید خودم معرفی کنم.
من یه پزشک هستم که در یکی از شهرهای جنوبی کشور مشغول خدمت هستم.از علائقم جامعه شناسی سینما (این گفتم که اگه بعدها خیلی مطلب در مورد سینما خوندین دلخور نشین)شعر و... است.البته فکر میکنم بعدها بیشتر با هم آشنا بشیم.
اینو میگم قابل توجه کسایی که میخوان رژیم بگیرن یکی از بهترین راههای این کار وبلاگ نویسیه. مثل این دوستم عباس که از وقتی وبلاگ نویس شده حتی از غذا هم افتاده.

فروردین ۲۲، ۱۳۸۲

اول هر کاری واقعا سخته! صبح زود بلند شدم و از امروز صبح تا حالا مشغول سروکله زدن با انواع tempelate ها هستم تا ببینم چی پیش میاد.
فکر کنم بعدا باید این یادداشتهای اولی را پاک کنم آخه خیلی به هم ریخته است و باعث آبروریزی است ولی بازهم باید بگم این یک تست است.
و مشکلات همچنان ادامه دارد
ببخشید
آقا &#۱۷۴۰;ادم رفت چ&#۱۷۴۰; م&#۱۷۴۰;خواستم بنو&#۱۷۴۰;سم.
سلام
این اولین مطلب وبلاگ من است واقعا هیجان آوراست.
فعلا خداحافظ