تنوع
چند روز پیش به یکی از دوستام زنگ زدم وکلی حال و احوال کردیم. یه دفعه اون گفت که وبلاگتو خوندم خیلی خسته کننده بود وقتی داشتم می خوندمش خوابم گرفت!( واقعا آدم نمیدونه با این همه اظهار لطف چه کنه!) این قسمت نظرخواهی تو وبلاگم هم که فکر کنم اضافیه! پیشنهاد این بود که کمی با طنز بیشتر بنویس خیلی جدی هستی! بهت نمیخوره!
راست هم میگن چون اونایی که منو از نزدیک می شناسن میدونن که این قدرها هم جدی نیستم
خلاصه ما هم بعدش میخواستیم بریم مهمونی ! ماشین یکی از بچه ها رو که دستم بود ورداشتم و رفتم و پس از ماجراهایی که طولانیه و سرتون رو درد نمیارم آقا گوشه جلو ماشین رو زدم!
نمیدونم تا حالا تصادف کردین یا نه ولی اولین بار که آدم تصادف میکنه یه حال عجیبی داره !مثل خوده من!
قدم به قدم خودتو فحش میدی. چرا این ماشینو اونجا پارک نکردم ! چرا اصلاٌ ماشینو ورداشتم! چی میشد این لشتو با آژانس می بردی و....
آقا جای شما خالی ما هم تموم مهمونی و بعدازظهر از دماغ خودمو و صاحب مهمونی درآوردم! نمیدونم منظور اون دوست من همین بود یا نه! ولی این جوری بلدم تو زندگی تنوع ایجاد کنم! ببخشید ما همینقدر بلدیم!